جام جهانی فوتبال به نیمه راه خود رسیده است. مسابقاتی که از ۱۲ ژوئن شروع شده و تا ۱۳ جولای ادامه خواهد داشت. روزنامه «موندو دپورتیوو» اسپانیا به یک موضوع حاشیه ای جالب در جریان جام جهانی پرداخته است؛ زندگی جنسی بازیکنان حاضر در این جام.

به گزارش آی‌اسپورت، زندگی جنسی بازیکنان حاضر در این جام که بعضا تا ۴۰ روز باید در اردوهای تیم ملی بمانند تبدیل به یکی از دغدغه های اصلی مربیان حاضر در این جام شده است.

 



موضوعات مرتبط: ورزش و سرگرمی
ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 15:8 | نویسنده : talebaeeni |

  لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكیبا باشید



موضوعات مرتبط: هنری فرهنگی
ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 14:58 | نویسنده : talebaeeni |
در دهکده شیوانا پیرمرد مزرعه‌داری بود که چندین خواهر و برادر داشت، اما از میان آن‌ها بیشتر خواهری را تحویل می‌گرفت که وضع مالی خوبی داشت و همسر و فرزندی نداشت. ازسوی دیگر همسر مزرعه‌دار از اینکه شوهرش همه زمان خود را به خواهرش اختصاص داده بود و به او و زندگی‌اش نمی‌رسید، گله‌مند بود. روزی او و همسرش دربازار دهکده شیوانا را دیدند. بلافاصله زن لب به شِکوه گشود و گفت: «مرا راهنمایی کنید و بگویید چه کنم؟! این مرد تمام فکروذکرش خواهرش شده است؛ درحالی‌که همه ما می‌دانیم برای گرفتن پول‌های او نقشه دارد؛ اما او می‌گویدکه محبت خواهروبرادری‌اش باعث شده بیشتر از زن و فرزند خود، غصه‌خوار خواهرش باشد!»

شیوانا بالبخند رو به مرد کرد و گفت: «هنر یک مرد این است که برای مشکلات درون خانه و خانوادگی خودش راه کاری پیدا کند؛ نه اینکه موضوع را عمومی کند و به دروهمسایه و دوست و آشنا اجازه دهد در امور شخصی او دخالت کنند. خودت تدبیری بیندیش و مشکل را حل کن!»

مرد باغرور گفت: «این زن جیره‌خوار من است و هرچه را که من می‌گویم، باید گوش کند. حال که چنین شد نزدخواهرم می‌روم و او را به‌زور به منزل خود می‌آورم و او را خانم خانه‌ام می‌کنم تا این زن دیگر جرات نکند به شما و دیگران پناه ببرد!»

مرد این را گفت و به‌زور همسرش را به‌سوی خانه خواهرش برد.

شیوانا هیچ نگفت. ساعتی بعد مرد درحالی‌که  همراه خواهر و همسرش برمی‌گشتند، دوباره با شیوانا روبه‌رو شدند. مرد باغرور گفت: «دیدید چگونه همه چیزرا تحت‌کنترل خود گرفتم؟! نیازی هم به دخالت دیگران نبود!»

شیوانا به‌سوی خواهر مرد برگشت و به او گفت: «تو می‌دانی که همسر برادرت از تو خوشش نمی‌آید. چرا قبول کردی به حریم او وارد شوی و او را آزار دهی و مایه آزار او و خودت شوی؟!»

خواهر مزرعه‌دار باغرور گفت: «من روی حرف برادرم حرف نمی‌زنم. این زن هم از همان روزهای اول ازدواجش از من خوشش نمی‌آمد. اما تقدیرش این بود که همواره، بودن مرا کنار خودش تحمل کند.»

شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت. یک هفته بعد خواهر مزرعه‌دار آشفته و به‌هم‌ریخته نزد شیوانا آمد و درحالی‌که سخت می‌گریست گفت: «شیوانا به دادم برس! همسر برادرم که همیشه سربه‌زیر بود، این بار موجودی دیگر شده است و به‌محض اینکه من به خانه‌اش رفتم، شروع به دفاع از حریمش کرد و تا می‌توانست از خجالتم درآمد! از سوی دیگر بچه‌های او هم به خانه من رفتند و تمام وسایل خانه مرا به منزل مادرشان منتقل کردند و حتی ستون‌ها، سقف و در و پنجره کلبه‌ام را هم از جا درآوردند و کنار کلبه مادرشان روی هم تلنبار کردند و گفتند که از این به بعد، خانه من آن خرابه‌هاست. برادرم هم که مبلغ زیادی سکه و مال به او دادم تا زندگی مرا به وضعیت سابق برگرداند، خودش را به بیماری زده و نزد یکی از فرزندانش در شهری دیگر رفته است. حالا همسر برادرم نزد قاضی رفته  و با شهادت فرزندانش از مزاحمت من شکایت کرده  است. حال من مانده‌ام چه کنیم؟ نه خانه‌ای برایم مانده و نه پولی! به من بگو چه کنم؟!»

شیوانا باتبسم به او گفت: «تو گفتی که از روزی که این زن همسر برادرت شد، او را آزار می‌دادی و او به‌خاطر آنکه جیره‌خوار شوهرش بود، سکوت کرده و تحمل می‌کرد و هیچ نمی‌گفت. آیا تو متوجه نشدی که در طی این سال‌ها او فرزندانی به دنیا آورده و آن‌ها را بزرگ کرده است و الان دیگر تنها نیست؟! متوجه نشدی که دیگر شرایط مانند روزهای اول نیست و تو نمی‌توانی با همان شیوه قدیمی او را آزار دهی؟ آیا به این فکر نکردی که چرا برادرت که غمگسار تو بود، تو را با دست خودش به جایی برد که توهین بشنوی و جانت در خطر بیفتد و مالت را از دست بدهی؟ وقتی با این همه کینه و بی‌تدبیری با دنیا و مردمان آن برخورد می‌کنی، چرا گمان می‌کنی که باید همیشه نتیجه دلخواه را بگیری؟! پیشنهاد می‌کنم نزد دیگر بستگانت برو و در پناه سایه آن‌ها باش تا اوضاع آرام شود و تو باز دوباره راهی پیدا کنی که بتوانی به بخشی از اموال قبلی خود برگردی. به یاد بسپار که قاعده بازی دنیا همیشه یکسان نیست و هربار با تدبیر و توجه باید پاسخی مناسب و جدید برای اتفاقات پیش روی خود پیدا کنی. تو و برادرت به اشتباه گمان کردید که قاعده بازی دنیا همیشه ثابت است؛ پس وضعیت نابسامان اکنون شما هم به‌ دلیل همین خطاست.»



موضوعات مرتبط: شعر وشاعری.داستان

تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 15:38 | نویسنده : talebaeeni |

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!


اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!


به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!


ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!


من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!


اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!


من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!


اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!


من: چی شده؟


فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!


من: بگو


فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!


من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳٫


من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.


من: خوب من چیکار کنم؟


فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.

از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!


من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟


فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!


من: نگران نباش!


صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.


چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!



موضوعات مرتبط: شعر وشاعری.داستان

تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 15:36 | نویسنده : talebaeeni |

در آستانه جام جهانی بد نیس نگاهی به بازیکنان گذشته و حال حاضر داشته باشیم...

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N

 

 

S A L I  J O O N



موضوعات مرتبط: ورزش و سرگرمی

تاريخ : دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 | 14:35 | نویسنده : talebaeeni |